لطفا سعی کنید که بتونید بخونید...

استراتژي جهت كار هوشمندانه بجاي سختكوشي
استراتژی اول: تمرکز
فکر می کنید در یک ساعت کاری نمونه چند دقیقه تمرکز کامل دارید؟ ممکن است درک این مطلب که این زمان چقدر اندک می باشد شما را متعجب کند.محققان نشان داده اند که اکثریت افراد میتوانند بین 5 تا 10 دقیقه در هر ساعت کاری بیشتر موثر باشند. اگر فکر می کنید که این گفته اغراق آمیز است میتوانید این آزمایش ساده را انجام دهید.یک دفترچه یادداشت و یک خودکار در کنار خود نگه دارید و شروع کنید به آگاه شدن از سطح تمرکزتان. هر وقت که تشخیص دادید که روی کار در تمرکز کامل نیستید مدت زمانی را که حواستان پرت بوده است یادداشت کنید. اگر این تمرین را بخوبی انجام دهید خودتان را کاملاً شوکه خواهید کرد. اگر شما بتوانید مهارت خودتان را در ایجاد تمرکز کامل در طول ساعتهای کاری گسترش دهیدشما از میزان تولیدتان متعجب خواهید شد.
استرتژی دوم:تسلط
تسلط هنر استفاده از ابزارها جهت افزایش کیفیت در کار و محصول شما می باشد. ابزار می تواند تکنولوژی نظیر نرم افزار های کامپیوتری باشد یا میتواند استراتژی های سازمانی نظیر سیستم های بهتر باشد .

ادامه مطلب
زندگی صحنه یکتا هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
هر روز در سازمان دو گروه از کارکنان وجود دارند؛
دسته اول گروهی که محل کار را تنها محیطی میبینند که ساعاتی در ان می گذرانند تا گذران زندگی کنند و روز را به شب بیاورند،انها تمام طول روز لحظه شماری میکنند تا ساعت کار تمام شود و از انجا فرار کنند و تازه بگویند "حال برویم زندگی کنیم"برای آنها کار زندگی نیست بلکه لحظاتی است که انان را از زندگی باز میدارد.
در مقابل دسته ی از افراد هستند که کار را خود زندگی میدانند و با کار زندگی می کنند.آنها کار را محلی برای پیشرفت و توان مندی هایشان می دانند و در پایان روز به ارز یابی خود مینشینند که با خود چه ساخته اند-حدود 75%ز زمان بیداری بزرگ سالان صرف انجام کار مربوط به شغلشان میشود.
حقیقت این است که در دنیای واقعی شرایطی وجود دارد که مارا از جستجوی کار ایده آل باز می دارد بخاطر مسئولیتهای مهمی که در قبال افراد خانواده و مسیر زندگی داریم آنچنان دچار فشار و استرس هستیم که دیگر وقت و انرژی لازم برای انتخاب یک راه حل جدید پیدا نمیکنیم و گاه انقدر کار امروز را به فردا می اندازیم که به ناگاه میبینیم مدت زیادی گذشته و هنوز فردای مورد نظر نرسیده مانند
"داستان مرد یخی می آید-یو جین اونیل-مردی که برای قدم زدن از محل کارش تا منزل انقدر فردا فردا نمود و هر روز بهانه ای چون هوا روزگار خستگی کار سنگین و... آورد که بالاخره به درد مفاصل دچار شد و دیگر نمی توانست آن مسیر را قدم زنان بپیماید".
داستان ماهی
خانواده ای از شهری به شهر سیاتل نقل مکان میکنند که بعد از مدت کوتاهی پدر خانواده میمیرد و ماری جین مادر خانواده که در شرکت فرست گارنتی کار میکرد سرپرست قسمتی از شرکت بزرگ بود و با دو فرزندش به ادامه زندگی پرداخت،سه سال از مرگ همسرش می گذشت و توانست در ان سالها شهرت خوبی هم در این شرکت به دست بیاورد او تنها کسی بود که همیشه اول از همه وارد محل کارش میشد و اخراز همه نیز کار را ترک میکرد.

ادامه مطلب
لطفا با لبخند وارد شوید...
من میتوانم...
نیازی به امتحان ندارد، تیز و برنده...
شعبده بازی
یک روز رئیس یک شرکت در رستورانی، واقع در مرکز شهر ناهار میخورد. وسط ناهار بود که صدای آشنای ۴ نفر را از غرفه کناری شنید. بحث آنقدر شدید بود که او نمی توانست استراق سمع نکند. او میشنید که هر یک از مدیران با غرور درباره قسمت خود داد سخن میدادند. مهندس ارشد بخش تولید می گفت: “بحثی نیست، بخشی که مهمترین کمک را به موقعیت یک شرکت می کند بخش تولید است. اگر شما در شرکت خود تولید خالص نداشته باشید، پس هیچ دستاوردی نخواهید داشت.” مدیریت عملکرد
ناگهان مدیر بخش فروش، وسط حرف او پرید و گفت: “اشتباه است! بهترین تولید دنیا بی فایده است مگر اینکه برای فروش آن، بخش فروش و بازاریابی نهایت سعی خود را بکند.”
معاون سازمان که مسئول روابط عمومی و همگانی بود، نظر دیگری داشت و میگفت: “اگر شما درون و برون شرکت تصویر خوبی نداشته باشید، شکست حتمی است. هیچ کس محصول شرکتی را که مورد اطمینان نیست نمیخرد.”
دیگر معاون رئیس که مسئولیت روابط انسانی سازمان را به عهده داشت، در واکنش به او گفت: “ما همه می دانیم که قدرت یک شرکت بر پایه افراد آن شرکت است. یک شرکت با افرادی که شخصا” دارای انگیزه قوی منفی هستند، به بن بست میرسد.”
هر یک از چهار مرد بلند پرواز در زمینه مودر علاقه خود بحث می کردند. بحث ادامه یافت تا این که رئیس ناهار خود را تمام کرد. او هنگام بیرون رفتن از رستوران کنار غرفه آنها ایستاد و گفت: “آقایان محترم، من ناخودآگاه به صحبت های شما گوش کردم و از افتخاری که هر یک از شما در قسمت خود بدست آورده اید، لذت بردم، اما باید بگویم که تجربه به من نشان داده است همه شما اشتباه میکنید. هیچ بخشی از یک شرکت به تنهایی مسئول موفقیت آن نیست. اگر شما به عمق مساله فکر کنید، در مییابید که مدیریت یک شرکت موفق درست مثل شعبده بازی است که سعی میکند ۵ توپ را در هوا نگه دارد. چهار عدد از این توپ ها نارنجی هستند و روی یکی از آنها نوشته شده است : “تولید”. روی دیگری نوشته شده است: “فروش”. روی توپ دیگر نوشته شده “روابط عمومی و همگانی ” و روی توپ چهارم نوشته شده : “مردم”. علاوه بر این چهار توپ نارنجی ، یک توپ قرمز وجود دارد. روی این توپ قرمز نوشته شده است: “سود”. همیشه شعبده باز باید به خاطر داشته باشد که هر چه اتفاق بیفتد نباید توپ قرمز را روی زمین بیندازد.”
حق با او بود. یک شرکت با بهترین میزان تولید، عالیترین وجه در بین مردم، داشتن افراد بسیار متعهد و پشتیبانی مالی بسیار بالا، بدون سود به زودی دچار مشکل میشود. مشکلی که به سرعت ۵۰۰ شرکت موفق را به یک خاطره تبدیل می کند.
شرح حکایت
در اغلب سازمانها بعضی از مدیران و بخشها، نقش خود را کلیدی و یا اصل و بقیه را حاشیه میپندارند و اهمیت و جایگاه خود را بیش از بیش در سازمان بزرگ میپندارند به گونه ای که نقش دیگران را نادیده میانگارند و از این نکته غافلند که سازمان آنها در حقیقت یک سیستم بهم پیوسته است و موفقیت هر عضو از اعضا وابسته به سایرین است.
میتوان گفت که توپ قرمز، هدف یک سیستم یا سازمان است و توپهای سفید، وسیله رسیدن به آن هدف هستند، نه خود هدف. معمولاً جابجایی در اهداف به دلیل نگرش اشتباه در مورد هدف و وسیله رخ میدهد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چگونه اعتماد سازی سازمانی به وجود آوریم
کی از پژوهشگران میگوید: «زمانی که کودکی هفتساله بودم، مادرم من و برادرم را در کلاس شنا ثبتنام کرده بود. من موقع شنا کردن، از ترس غرقشدن مرتب دستوپا میزدم. این ترس همیشه موقع شنا کردن همراهم بود. من این نکته را بهخوبی میدانستم که هر روز که به استخر میروم، زندگیام در دست مربیان قراردارد اما با این حال، هر روز برای شنا کردن به استخر میرفتم چون بهعنوان یک شناگر خردسال یاد گرفته بودم که به مربی خود اعتماد کنم. مربی من آدمی مصمم بود. او همیشه به نگرانیها و ترس من توجه میکرد و همواره صادقانه در مواقع گرفتاری به کمکم میشتافت و مرا نجات میداد و هرگز اجازه نمیداد که در استخر غرق شوم.»
اکنون سؤال این است: «آیا کارکنان، مشتریان و مراجعین، به شما بهعنوان یک مدیر این اعتماد را دارند که نگذارید در دریای مشکلات غرق شوند و به کمکشان بشتابید؟» اگر میخواهید دیگران به شما اعتماد کنند، توصیههای زیر را رعایت کنید:
- به تعهدها و قولهای خود پایبند باشید: اگر شک دارید که نمیتوانید به قولتان عمل کنید، هیچگاه قول ندهید. اگر اعتماد از بین رفت، دیگر بازنمیگردد.
- خوب گوش کنید: افراد به کسانی اعتماد میکنند که آنان را درک کنند.
- رازدار باشید: اگر میخواهید اعتماد را در قلب کسی نابود کنید، اطلاعات محرمانه و اسرار او را فاش کنید.
- در دسترس باشید: وقتی مدیران همیشه در دسترس کارکنان باشند، اعتماد شکل میگیرد. سازمانهای موفق و برتر همواره دارای مدیرانی دلسوز و دستیافتنی هستند.
- احترام بگذارید: افراد مؤدب از طریق توجه به علایق و نیازهای دیگران و ارضای آنها، فضایی توأم با اعتماد بهوجود میآورند.
- منصف باشید: مردم و کارکنان دوست دارند با کسانی کار کنند که رفتاری قابل پیشبینی داشته باشند و در تصمیمگیری و رفتارشان، عدالت را رعایت کنند.
- مشارکت کنید و همواره بهدنبال کمک به دیگران باشید: همکاری شما در شرایط دشوار، نشاندهندهی علاقهتان به کمک به دیگران است.
- بهانهتراشی و ملامت نکنید: اگر خطایی کردید، صادق باشید و آنرا بپذیرید. از ملامت دیگران خودداری کنید. توجیه، بهانهتراشی و سرزنش کردن دیگران، اعتبار شخص را کاهش داده و اعتماد را از بین میبرد.
- پاسخگو باشید: در مورد اعمالتان پاسخگو و مسؤولیتپذیر باشید. وقتی افراد در قبال اعمالشان پاسخگو نباشند، دیگر به آنان اطمینان نمیکنند که بتوانند پاسخهای روشن و صحیح دریافت کنند. یک سازمان یا فرد به شرطی رشد میکند که در قبال اعمال خود پاسخگو باشد.
- كنفرانس
كنفرانس از لفظ لاتين «Conferanca» گرفته شده است و در اصل به معني مقايسه است، اما در اصطلاح به مجالسي گفته ميشود كه در آن عدهاي گردهم ميآيند و براي حل مسائل گوناگون به گفتوگو ميپردازند.
خواه اين مجالس به امور علمي مربوط باشد، خواه اجتماعي يا اقتصادي. در ضمن به جلساتي كه براي تنوير افكار مردم داير ميشود و در آن شخص درباره يك مساله علمي يا اجتماعي يا اقتصادي سخنراني ميكند، كنفرانس گويند. همچنين جلسهاي را كه شخصي به پرسشهاي روزنامهنگاران يا نمايندگان خبرگزاريها پاسخ دهد، كنفرانس مطبوعاتي گويند.
2- كنگره
كنگره به معني مجلس و مجمع است. ليكن در مفهوم خاص خود به تجمعي گفته ميشود كه براي مشورت به وجود آيد؛ بنابراين لفظ كنگره را ميتوان به مجامعي اطلاق كرد كه در آن، افرادي گردهم آيند و پيرامون موضوع مربوط به منابع عمومي و مسائل مشترك تبادلنظر كنند و به بحث و گفتوگو پردازند. از اين نظر تجمع طرح مسائل علمي و ادبي يا جلسات بررسي مطالب سياسي و اجتماعي، تفاوتي ندارند و همه آنها كنگره ناميده ميشوند. لفظ كنگره بيشتر در مواردي به كار رفته است كه عدهاي از سياستمداران با اختيار تام گردهم آمده و درباره يك مساله مهم سياسي از قبيل عقد قراردادهاي بينالمللي مثل خاتمه دادن به دوران جنگ و خونريزي و برقراري صلح و همچنين تصويب قوانين تضمينكننده حقوق بشر به گفتوگو و تبادلنظر پرداختهاند. در برخي از ممالك، مجمع دو مجلس «نمايندگان و سنا» را كنگره مينامند. امروزه به جاي كنگره بيشتر لفظ كنفرانس را به كار ميبرند.
3- سمپوزيوم
در اصل به معني ضيافت است و اكنون سمپوزيوم به تجمعي گفته ميشود كه در آن عدهاي از متخصصان فن و دانشمندان، موضوع واحدي را مورد بحث قرار دهند. توضيح اينكه طبق برنامه معين، از متخصصان فن دعوت ميشود كه در جلسهاي يا جلساتي شركت و درباره مطالب خاصي سخنراني كنند. موضوع سخنراني و بحث يكي است، اما هر يك از سخنوران جنبه جداگانهاي را مورد بحث قرار ميدهند. بعد از سخنراني، شنوندگان نيز وارد بحث ميشوند و نظر خود را اظهار ميكنند. جلسات سمپوزيوم بيشتر براي بررسي و تحقيق در يك امر علمي و اجتماعي تشكيل ميشوند و در مسير آخرين تحولات و تغييرات رشته تخصصي خود قرار ميگيرند. تعداد افراد سخنران در سمپوزيوم از 3 تا 5 نفر است.
4- سمينار
سمينار در اصطلاح به مدرسه و موسسهاي گفته شده است كه در آن روحانيون جوان براي فراگرفتن اصول و قوانين مذهب تحت تعليم و تربيت قرار ميگيرند.
و...

ادامه مطلب
قدر این شبها را بدونیم
همانطور که می دونین اوج معنویت ماه رمضون، شبهاى قدرشه...!؟
ما باید طی این بیست روز لااقل کارى کرده باشیم که در این ایام و لیالى قدر: (نوزدهم، بیست و یکم و بیست و سوم) بتونیم به صورت یه مهمون بر سر سفره میزبان وارد بشیم. این روزه گرفتنها، این به خیال خودمون زنجیر بر نفس امّاره زدنها، با طبیعت مبارزه کردنها، ذکر خدا زیاد گفتن، دعاى زیاد خوندن، قرآن زیاد تلاوت کردن، به یاد خدا زیاد بودن، اینها همه و همه یه آمادگیه براى اینکه: در این شبهاى احیاء بتونیم مثه یه مهمون بر سر سفره رحمت خالق خودمون وارد بشیم [ و در این ضیافت ] شرکت کنیم.

ادامه مطلب
اینفوگرافی: «مدیـرجهادی» کیست؟ «مدیریت جهادی»چیست
مدیریت جهادی مقولهای است همزاد انقلاب اسلامی که آثار مبارک آن در فرازهایی
از دوران دفاع مقدس و خصوصاً نهاد جهاد سازندگی ظهور و بروز پیدا کرده است؛ فرآیندی که از ویژگیهای
برجستهی آن، ادای تکلیف در جهت تشکیل، حفظ و تحکیم پایههای حکومتی برآمده از اسلام ناب محمدی
(ص) بوده است. به تعبیر بهتر میتوان گفت، مدیریت جهادی، یادگاری است گرانسنگ از دوران دفاع و
حماسه که در آن، تهیه و تجهیز سرمایههای انسانی و مادی و برنامهریزی فعالیتها و انجام اقدامات،
همه در فضایی برگرفته از آموزههای اصیل دینی صورت میگرفته است و مهمترین ویژگی آن، ذوب ارادهی
انسان در ارادهی الهی بوده و صد البته نماد این ممزوج شدن عاشقانه، فرمانبری آگاهانه از ولی امر یا ولی
فقیه زمان است.
اکنون بنا به مقتضیات زمان و شرایط ویژه کشور، بازگشت به مديريت جهادي چندياست كه به

کنــجکـاوی بیش از شجاعـت، بر تـرس غلـبه میکـند.
جـهــان چـــیـزی نـیـست، جـز مـکتــب پـرسـش.
آن جا که حقیقت نباشد، همه چیز زشت و مبتذل است.
عشـق تنها مــرضی است که بیمار از آن لذت می برد.
آنچه به روح آرامش می بخشد، همانا علم است و بس.
انسان همانند رودخانه است؛ هرچه عمیق تر، آرام تر.
تــقــلـیـد، نــوعـــی خـــودکــشــی اـــــست.
زیبایی در صورت نیست؛ زیبایی نوری در قلب اسـت.
دانشمند کسی است که بکوشد؛ درد و رنج خود را بکاهد.
با هم بودن موفقیت و با هم ماندن شایــستگی است.
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیردرختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
نکته : رقابت سکون ندارد
